آخرین ترانه ی باران

هیچ کس تردامن نیست ـ دیگران می پوشند ومابرآفتاب نهاده ایم ـ شمس تبریزی

آخرین ترانه ی باران

هیچ کس تردامن نیست ـ دیگران می پوشند ومابرآفتاب نهاده ایم ـ شمس تبریزی

تقدیم به همه آنها ئی که دوستشان دارم ودرتک تک لحظاتم جاری اند..

پیرانه سری................... سهیک

 

یک پند ویک دل نوشته ناخرسند

 

که........... مرگ یک حقیقت ناب است........... ازمرگ نهراسید ولی همیشه باامید...درمرگ غوطه ورباشید

که............همه فانی اند هیچ کس رابقای جاوید نیست....... پس تا فرصت دارید...زنده بودن رابازندگی درآمیزید

و........... دوست بدارید عاشقانه........... امابه فنا شدنی ها.......تامی توانید..دل نبندید چراکه دل کندن بس دشواراست وازتوان فزون.

 

این دل نوشته سالها پیش نگاشته شده ولی امروزشوق تدوین وبازنگری درآن درمن جوانه زد...چرا؟ نمی دانم... شایدهم بی دلیل!

 

شصت.. این سایه  مرگ......

 

 ازورای گل و آئینه وآب

ازپس تنگ شراب

مستی بی وقفه

گریه های ممتد

خنده ی بی هنگام.....

دوستت دارم ها

 

کسی ازدورمرا می خواند

من بخود می آیم... چشم می گردانم

درمیان جنگل

درهمین نزدیکی

پشت آن بوته خار

پای آن کهنه درخت افرا

مرگ.... باروزده است

 

یکی ازدور...... نه نزدیک تر از هر نفسم

سوی من دست اشارت دارد

که بیا............... من مرگم

مرگ!........ آمدی؟ چشم براهت بودم

پس چنین دیرچرا؟

چه کسی به زتو می  ا فشاند

شهد درکام من خسته زآوارزما ن؟

 

مرگ!........... ای دوست ترین

با تو خواهم آمد...

 

نیستی..... واژه ی دلچسبی نیست

هستی........ ا ما........ دشوا ر

بار دیروز وهنوز

شانه خسته من

دست و پای لرزان

چشمهای کم سوَ

کم تراز شعله شمع....

 

زندگی نیست چنین روز وشبی

دیگرم نیست توان ماندن

پیش رو می بینم

شصت........... این سایه مرگ!

...............................................

درهنگا م زنده بودن.... ازمرگ سرودن خلاقیتی است تو ام باآگاهی وشهامت که توان ماندن رافزون می کند.